تبلیغات
ماه دوازدهم - شعر...

ماه دوازدهم

شعر...


پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم…

با تو رازی دارم!..

اندکی پیشترآی ..

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش

… زیر چشمی به خدا می نگریست !

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !

یاد من باش … که بس تنهایم !!

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ….

من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …

به اندازه عرش ..نه ….نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

آدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !…

راهی ظلمت پر شور زمین ..

زیر لبهای خدا باز شنید ،…

نازنینم آدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …

نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!
نازنینم آدم….نبری از یادم….


[ پنجشنبه 15 فروردین 1392 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]