تبلیغات
ماه دوازدهم

ماه دوازدهم

تسلیت

دیگر آن خنده‌ی زیبا به لب مولا نیست     همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره‌ی اشک علی تا به ته چاه رسید     چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست

 








[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

مادر...

این روزهــا دلـ ــَ ـم مانند پهلویتاטּ شده...

میخواهم دستِ دلــم را بگیرے دعایش کنے...

آخر میگویند دعاےمادرمعجزه میڪـند


[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

آقاجونم...

آقا جان!
تقویم روزگارم با روزگار قلب تو تنظیم است.
بهار من هم این روزها بوی فاطمیه گرفته است، مثل بهار تو.


[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

وقتی که....

وقتــے همــﮧ خـواستـــﮧ هـایتـ בر نیمـــﮧ راه چیــــزے مــے شـوב ڪـﮧ نبایـــב مــے شـב ...

ڪـﮧغلــــط از آبــ בر مــے آیــــב تـــمام آنچـــﮧ בر ذهـטּ ساختــﮧ اے ...

وقتـــے بـاورتـ شـڪـســـتـﮧ شـב ... !!!

آבمــــــــے مــے شـوے ڪـﮧ شبیــﮧ هیچـڪــــــــس نیستــ ... !!!

آבمـــــــے ڪـﮧ בیگــر از  خستـــــﮧ شـבטּ خستــــﮧ شـבه 

توانـــــے بــراے בویـــــــבטּ نـבارב ...

مــے ایستـב تمـــاشــا مــے ڪـنــב و چــوטּ بــے בفاعـــــــے ڪـﮧ هیــــــچ

چیـز בر בســتــ نــבارב בر مقـــابل اطـرافــے ڪـﮧ پـر اسـتــ از حـــــاבثـﮧ و

خـطـــــــر ... !!!!!!!!!

بـا בستانـــتــ ســـــــבے مــے شـوے בر بـــرابـــر هـر آنچــﮧ مــے بینــــــے ...

خــوبــ و بـבش بـﮧ ڪـنـــــــار ...

چـوטּ ڪﮧ بـﮧ چشمـــــانتــ نمــے آیـב ... ڪـﮧ בیگــر سِــــر شـבه چشمـــــانتــ

...

ڪـﮧ از همـــﮧ چیـز پـر شـده گوشهــــایتــ و تــازگــے نـבارב 

בر مقــــــابل בوســـتتــ בارم هــــایــے ڪـﮧ چــــون بـارانــے بــے هـــــوا ڪﮧ

همـــــﮧ جـا هســتــ چتـــــــرے مــے سـازے از تنهــــــــایــے بـراے امنیتــ ...

ڪـﮧ هیــــچ چیـزی בلـــــتــ را نمــے لـــــرزانـב ...

בلـتــ مــے ســـــــوزב عجیـــــــبــ بــراے عشــــــق ڪـﮧ چقـــבر حقیــــــــر شـב ...

تحقیـــــــــــر شـב בر میـــاטּ בستـــاטּ نـاسپـــــــاس مرבمــــــے ڪـﮧ بـﮧ هــر

בلپیچـــــــﮧ اے نــام عشـــــق را برچســبــ زבنـــב ...!



[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 05:35 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

ای کاش...

ای کاش نگاهت ، زیر نویس داشت !

 




[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

بعضی وقتا...

بعضی وقت ها نگاهِ ترحم آمیز مادرت . . .


نصیحت های پدرت و دلداری های دوستات . . .

 

 واست هیچ چیزی رو تغییر نمیده . . .!!!


بعضی وقت ها یه جوری میبازی . . .


که دیگه باور شروعی دوباره از وجودت میپره . . . !!!


بعضی وقت ها . . .


یه جوری زمین میخوری که دیگه دوست نداری بلند شی. . . !!!


دلتنگی هات بزرگتر از گریه میشه درد هات بیشتر از فریاد میشه. . .


غم هات بیشتر از صبرت میشه و . . .

 

بعضی وقتا واقعاً همه چی تموم میشه . . . !!!


از آن وقت هایی است که باید آه کشید . . .


از آن وقت هایی است که باید ضجه زد . . .


از آن وقت هایی است که باید دلتنگ شد . . .


از آن وقت هایی است که باید باران ببارد . . .


از آن وقت هایی است که باید تنها شد . . .


از آن وقت هایی است که باید فراموش کرد . . .


از آن وقت هایی است که باید فکر کرد . . .


از وقت هایی است که باید رفت . . .


باید آنقدر بروی تا ایمان بیاوری . . .


تا باور کنی . . .


بفهمی که هیچگاه . . .


نخواهی رسید . . .

 
 چــه احمقانه زنده ام ...
 



[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

از یه جایی به بعد...

از یه جایی به بعد . . .

مرض چک کردن موبایلت خوب میشه

حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری

دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری

یا اس ام اسی بی جواب بمونه

از یه جایی به بعد . . .

دیگه دوس نداری هیچکس رو

به خلوت خودت راه بدی

حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .

وقتی کسی بهت می گه دوست دارم

لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .

هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه

اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی

از یه جایی به بعد . . .

حرفی واسه گفتن نداری

ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی

و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد . . .

از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی

جای دوست داشته شدن ها

توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد . . .

فقط یه حس داری حس بی تفاوتی

نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی

و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .

توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم

فقط نگاه می کنی...

فقط نگاه....



[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

پایان...


گاهـــی اوقـــات می ایــسـتــی

بـــه روزهـــایــت نـــگاه می کــنــی

بــه اشــکــهــایـــت

بــه رنـــج هــایــت

بــه دلشــکـــستگی هـــایت


بــه فرار کردنِ اعتمادت

خوب نگاه می کنی , عمیق و با دقت

آرام نفس می کشی

بغض می کنی

با دلت حرف می زنی

عاقلانه حرف می زنی

دلت بغض می کند

عاقلانه می شنود

عاقلانه می پذیرد

راضی می شود

راضی می شوی

اما غمگینی

در می یابی , در زندگی روزهایی هست که

همه ی وجودت بغض شده

و همه ی قلبت با اشک بر گونه هایت می لغزد

این روزها , همان روزهاییست که

باید به اتفاق های خوب


به اتفاق های نابِ تکرار نشدنی بگویی


آهای اتفاق های دلچسب


اتفاق های دوست داشتنی


شما را به خیر و ما را به سلامت..


پـ ـآیآنِ یکـــ رابطهـ ، فقط پــآیآنِ یکـــ رابطهـ نیستـــــ ..

مُمکـــن اَستـــ پــ ـآیآنِ خیلـی چیزهـ ـآ بآشد..

پــ ـآیآنِ دوستــــ دآشتن ،

پــ ـآیآنِ خوش بــــینی ،

پــ ـآیآنِ اعتــــمآد...

اعتماد...

اعتماد...



[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

برگرد....

چشمانت را  ببند و فقط لحظه ای خود را به جای من بگذار…

 حس می کنی چقدر تنهایم؟!

 وقتی میان این همه ادمک چوبی شانه ای نیست که تکیه گاه گریه ام باشد

 وقتی که اغوشی نیست که از همه دل خستگی ها در بر بگیرم

 وقتی دست های گرمی نیست که دستانم را شریک شود


برگرد و همه را غافلگیر کن...

 

من حتی با خداهم شرط بسته ام!



[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 12:54 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

اینروزها...


این روزها دلم بچگی میخواهد؛

خسته ام...

فقط یک قلم لطفا؛

میخواهم خودم را خط خطی کنم

خدایاطاقت مرا با طاق آسمان اشتباه گرفته ای؟

این پیمانه سالهاست که پر شده...

چقدردلم تمام شدن میخواهد...

آن تمام شدن هایی که بشود نقطه سر خط...

و آنگاه دیکته تمام شود!

و من دیگر آغاز نشوم...




[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

حالم خوب است اما...

پایانی برای قصه ها نیست؛

نه بره ها گرگ میشوند ونه گرگ ها سیر...

خسته ام از جنس قلابی آدمها

دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زد...

حالم خوب است اما...

گذشته ام درد میکند...



[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

تنها نوشت شماره1

دلم برات  تنگ شده بود... 
میدونی چن وقته بهت سرنزدم؟؟؟
ازم دلخور نباش عشخم یه چن وقتیه همش تو عالم هپروتم ...
حال دلم داغونه!!!
هه هه...
نه بابا عاشق نشدم نترس...
تو این همه شلوغی خودمو گم کردم !
دوس دارم همه چیو از سر بنویسم  اصا اگه بشه دوس دارم همه چیو پاک کنم و دیگه هیچوقت دست به قلم نشم
ینی میشه؟؟؟
از آدمایی که دوروبرمو گرفتن و ادعا می کنن که دوسم دارن خسته شدم
 بعضیا هنو فک میکنن ما بچه ایمو هیچی حالیمون نی...
هه...
کاش آدرستو به هیچکی نمیدادم ...
اونوقت راحتترو بی دغدغه تر باهم میحرفیدیم ینی من حرف میزدم وتو گوش میدادی...
هرچی باشه از ادما که بهتری....
دلم برای خودمو تنهاییام می سوزه کاش یکی پیدا می شد و یه کاری می کرد!
میون اینهمه نامرد و بی معرفت دلمو به کی خوش کنم ؟؟
میگی خدا....
چرا شنیدم.... گفتی خدا!!!!
آخه از ادماییکه وقتی یه مشکلی براشون پیش میاد و کارشون می لنگه یاد خدا و خداییش میوفتن متنفرم!
اگه الان برم سمتش دقیقا مث اون ادما میشم...
میدونی عشخم....خدای خونم خیلی پایین اومده کاش روی برگشتن داشته باشم؟!
ولی ...
بیخ......
نمیشه که نمیشه!
تو چی؟ از خودت بگو؟از تنهاییات؟با ارواح اینجا بهت خوش می گذره؟
هه همش که من حرف زدم...
مث اینکه تو حرفی برای زدن نداری 
چرا انقد ساکت و سرد شدی؟؟؟؟
من دارم میترسم...... از همه چیو از همه کس....
دیروز به احسان قول دادم که دیگه هیچوقت از هیچ چیز نترسم ولی امروز زیر قولم زدم...
من بازم در رفتم ....می دونی من ترسو بار اومدم ...
اگه درنمیرفتم قلبم وای می ایستاد...خدای من شاهده!
 بفهمه خیلی ناراحت میشه....پس....
نباید بذاریم که بفهمه!!!
هه ...
دیدی بازم یادم رفت که بهت سلام کنم....
ببخشییییییییییید....معذرت......خب حالا سلام میکنم....
سلام به روی ماهت!
اینم از تنهانوشت  امروز...
                                                                                         "تامام"



[ چهارشنبه 6 آذر 1392 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

مولای من...



 در نزدیکی کربلا روی تپه ها نشسته بودند
 و می گریستند و برای سلامتی و پپروزی امامشان دعا میکردند
 اما هیچکدامشان به سمت سپاه امام نرفتند...
 چه فرقی میکند که درمقابل امام شمشیر زده باشی
 یا دشمن امام را با سکوت یاری کرده باشی؟

مولای من !

جانم به فدایتان که تشنه لب به شهادت رسیدی ولی مشتاقان نور را سیراب عشق نمودی ...



[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 02:36 ق.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

سلام ....



می خواستم هر هفته  از شما یادی کنم ...

اما هفته ها و ماهها گذشت ولی عطر یادتان به سراغم نیامد ؛

افسوس که نمیدانستم؛ حتی از خوبان یاد کردن هم لیاقت می خواهد ...

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین 

و مگر میشود جایی از تو یاد کنند و از برادر باوفایت نامی به میان نیاید ... 

السلام علیک یا ابا الفضل العباس

السلام علیک یا قطیع الکفین

السلام علیک یا ساقی عطاشى کربلاء

السلام علیک یا حامل لواء الحسین علیه السلام



[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 02:28 ق.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

زندگی!

زندگی یعنی:
بخند هرچند که غمگینی،
ببخش هرچند که مسکینی،
فراموش کن هر چند که دلگیری.
اینگونه بودن زیباست هر چند که آسان نیست!


ﻋﺸــــﻖ ” ﯾﻌﻨﯽ..
حـــــتی اگه …
ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩﺕ !!
بدونی نمیشه !!
ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ!
ﻧﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ…
ﻧﻪ ﻓﮑﺮﺷﻮ...


هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، 
که یکی بود ، دیگری هم بود .
 همه با هم بودند .
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
 هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .
 و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری
 



[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 02:24 ق.ظ ] [ نفس 1012 ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]